ღ "تو بگو از غم تنهایی من " ღ |
|
تو نشنیدی صدات کردم ؟
نشنیدی صدات کردم +نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت0:20 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | می شنوی فریاد بی صدا را سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
![]() بازی تقدیر و دلبستن به هر خار وخسی
خنده را از قلب پاک و ساده ام دزدیده است
عاشقی می کردم اما دیر فهمیدم که عشق
از دل من شاخه امید را برچیده است
مانده در من بغض یک دنیا پر از فریاد و حیف
ناله هایم را دلی دردآشنا نشنیده است
گریه ها می کردم از هجران آن دلدار و او
در دلش بر اشکهای چشم من خندیده است
جرم من این است یکدم در نگاهش مانده ام
ای خدا چشمان او چشم ترم را دیده است؟
![]()
+نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت21:42 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
| صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
درباره وبلاگ![]()
باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد .... نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ... چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
نوشته هاي پيشين
|